تبلیغات
به نام پروردگارم - داستانی واقعی از معجزه ی جنگی
 
به نام پروردگارم
for my LoVe
 
 
سراسیمه از خواب بیدار شدم و سریع رفتم سمت چادر فرمانده.
چند نفری مانعم شدند ولی با اصرار زیاد خودم را به فرمانده رساندم.
- آقا، آقا خواب عجیبی دیدم. آقا بلند شین.
فرمانده از خواب بیدار شد و گفت: حالا واجبه این وقت شب تو میدون جنگ خوابتو تعریف کنی؟
- آقا خیلی واجبه. خواب حضرت عباس(ع) رو دیدم.
فرمانده با چشم های درشت منتظر بقیه ی خوابم شد. ادامه دادم: حضرت گفتن این عملیات رو به اسم من بذارین، ابوالفضل.
فرمانده اندکی فکر کرد و سپس پتویش را کنار زد و گفت: باشه. تو برو بخواب خودم حلش می کنم.

***
عملیات تمام شد. فرمانده ی عراقی ها می خواست فرمانده ی ما را ببیند. طبیعی است چنین جنگی برایشان سخت باشد. ما هیچ تلفاتی ندادیم اما عراقی ها واقعاً تو این عملیات آسیب دیدند. فرمانده ی عراقی ها آمد. من هم فتم آنجا تا ببینیم چه خبر می شود. فرمانده شان وقتی فرماده ی ما را دید، گفت: دروغ می گویید این فرمانده یتان نیست. آن  کسی که من در خواب دیدم دست نداشت...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


تقدیم به عشق همیشگیم، خدا
.
.
.
خدایا تازه فهمیدم که چقدر دوستم داری
باور کن منم عاشقتم....

مدیر وبلاگ : آروشا
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
تصاویر زیباسازی نایت اسکین